تبليغاتX
آشنایی با سلطان ابراهیم ادهم

 

      آلکسیس کارل انسان شناس برجسته می‌گوید: «در زندگی مردان بزرگ تاریخ، یك ذخیره تمام نشدنی از انرژی معنوی وجود دارد. این مردان چون كوههایی در میان دشت سر به اوج كشیده اند و به ما نشان می‌دهند كه تا كجا می‌توانیم بالا برویم و چقدر هدفی كه طبیعتاً شعور انسانی به آن متمایل است، عالی است. فقط چنین مردانی می‌توانند برای زندگی درونی ما غذای معنوی مورد نیازش را تهیه كنند.»

      با توجه به همین واقعیت بود که در پی جلساتی با اعضای کمیسیون عرفان و خودشناسی کانون آینده نگری ایران تصمیم به نگارش سیره و زندگینامه عرفا و مشایخ اعصار گذشته –البته در حد کتابچه‌هایی کم حجم و مختصر و مفید با نثر روان و قابل فهم برای نسل جوان- گرفتم. باورم بر این است که جامعه بشری در تمدن جدید دچار بحرانهای روحی است و «بازگشت به معنویت» و «بازشناسی هویت انسانی» تنها روزنه امیدی است که می‌توان تصور کرد. آشنایی با زندگی و افکار و اندیشه‌های عرفای بزرگ به ما کمک می‌کند که توانایی‌ها و عظمت مقام «انسان» را بشناسیم و به خودباوری لازم برای ساختن یک جامعه انسانی سالم، پویا و پر از مهر و مدنیت نائل گردیم.

      مشکلات جامعه آنقدر فراوان و پیچیده است که حقیقتا من فکر می‌کنم فعالیتهای فشرده و گسترده‌ای که ما آینده‌نگرها در زمینه توسعه فرهنگی و اجتماعی جامعه در دست اجرا داریم، در مقابل انبوه مشکلات و معضلات، بسیار بسیار اندک باشد. مع الوصف امید دارم که همین فعالیتها نیز قبول حق گردد و توانسته باشیم بخشی از وظیفه و رسالت اجتماعی خود را انجام دهیم. ولی ما به این اندازه فعالیت قانع نیستیم و قصد بر آن داریم که روز به روز این حرکت گسترش و توسعه یابد تا تاثیرگذاری آن به طور محسوس بر جامعه هویدا باشد. تدوین و انتشار مجموعه کتابهای «عارفان آینده نگر» با همین انگیزه صورت می‌گیرد.

      در جلد پیشین کتاب، درباره عارف بزرگ اسلامی، «شیخ حسن بصری» نوشتیم. در این جلد، قصد بر این است که خواننده را با زندگی و افکار «سلطان ابراهیم ادهم» یکی دیگر از مشایخ بزرگ صوفیه آشنا کنیم. باید بگویم برای انتخاب موضوع کتابها و بزرگانی که شرح حالشان نوشته می‌شود، ترتیب خاصی (از قبیل تاریخ وفات، یا شهرت بیشتر یا...) مد نظر قرار نگرفته است. ممکن است در یک جلد درباره عارفی از قرن پنجم سخن بگوییم و جلد بعد درباره یکی از مشایخ قرن دوم باشد. تدوین و انتشار این سلسله کتابها ادامه دارد و اگر عمر کفاف دهد، می‌تواند به دهها جلد برسد.

      نکته لازم به ذکر این است که بخش اعظم متون دینی و عرفانی ما هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده و لذا فارسی زبانان با آن آشنایی ندارند. به همین جهت، از ده سال پیش که تحقیق درباره تاریخ اسلام را آغاز کردم، ناچار شدم که زبان و ادبیات عرب را نیز فراگیرم تا بتوانم از منابع اصیل و دست اول تاریخی بهره جویم. و امروز این مسئله در نگارش تاریخ تصوف و تذکره عرفا نیز به کارم آمد. بنابراین بخش زیادی از مطالب سری کتابهای «عارفان آینده نگر» مستقیما از منابع عربی نقل و ترجمه شده و طبعا می‌تواند برای خواننده تازگی داشته باشد.

      امید ما بر این است که این حرکت مورد حمایت قرار گیرد و بتوان به یاری انساندوستان، جنبشی فراگیر دایر بر «بازگشت به معنویت» و «بازشناسی هویت انسانی» پدید آورد که تضمین کننده فردایی برای بشریت باشد که دیگر هیچ شباهتی به گذشته‌های تیره و ناکام او نداشته باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:16  توسط رامین ناصح  | 

 

      شیخنا و مولانا سلطان العارفین ابواسحاق ابراهیم بن ادهم بن منصور تمیمی عجلی (قدس الله روحه) از ستاره‌های درخشان آسمان عرفان و تصوف اسلامی است که در این طریقت، جایگاهی بس والا دارد. بزرگمردی است که تاج و تخت سلطنت را رها کرد و به کارگری، ریاضت، عبادت و جهاد روی آورد. در طول تاریخ تصوف، سه‌تن از عرفا و مشایخ با پیشوند «سلطان» یا «سلطان العارفین» نام برده می‌شوند. این بزرگواران بجز ابراهیم ادهم عبارتند از «بایزید بسطامی» و «ابوسعید ابوالخیر». جالب اینکه هر سه تن خراسانی بودند.  بنابراین بی‌مورد نیست که شاعر بگوید:

 

      هرنسیمی که به من بوی خراسان آرد

      چون دم عیسی در کالبدم جـان آرد!...[1]

 

      ابراهیم ادهم که عرب نژاد و از قبیله بنی‌عجل بوده و خانواده‌اش از کوفه به بلخ کوچیده و در آنجا مستقر شدند[2]، به سال 100 هجری در بلخ متولد شد.[3] گرچه برخی مورخین آورده‌اند که هنگامی که پدر و مادرش به حج رفته بودند، ابراهیم در مکه متولد گردید.[4] به هر روی، وی در بلخ رشد و نمو یافت. در آن زمان، بلخ هنوز یکی از مراکز علمی اسلامی بود. این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده، موطن و خاستگاه بسیاری از علما و عرفای اسلامی در نخستین سده‌های هجری بوده است. برتلس تصریح می‌کند که ابراهیم ادهم نخستین مکتب عرفانی را در خراسان بنیاد نهاد؛ اما سرنوشت چنان بود که او کامیابی تعلیمات خود را در خراسان نبیند... ولی شاگرد او شقیق بلخی توانست در بلخ پیروان او را که رفته رفته دایره آنها وسیع‌تر شده بود، گردآورد.[5]

      گویند پدر ابراهیم، از پادشاهان خطه خراسان و از توانگران آن سامان بوده است. ابراهیم جوانی جذاب، مودب، جستجوگر، باهوش و شیفته عدالت و کمک به رنجدیدگان بود. پدر و مادرش سعی می‌کردند وسائل مورد نیاز و خوشبختی وی را تا آنجا که ممن است محتشمانه برایش فراهم آورند. اما او به آسانی تسلیم نمی‌شد. بدنبال کشف مجهول مطلق بود. در درون کالبد به ظاهر آرام و جذابش دو شخصیت متضاد از هم جلوه گری می‌کرد. علاقه به تاج و تخت و خودداری از مواهب زندگی و رفتن به پناهگاهی مقدس فارغ از هیاهوها و زرق و برقهای دربار، ابراهیم می‌خواست حلقه‌های زنچیر اسارتی را که به دست و پا و اندیشه‌هایش کشیده بودند، بگسلد و از چشمهای تیزبین محافظانش دور شود. او شاهزاده‌ای متفکر و دلباخته طبیعت و حقیقت بود. عفت کلام را در محاوره با درباریان رعایت می‌کرد و از شنیدن داستانهای غیر اخلاقی درباره کامجویی و لذت و شوخی‌های دور از ادبکه به وسیله دلقک دربار برای شادمانی وی گفته می‌شد، متنفر بود و شاید همین عوامل سبب می‌شدند که به جنگلها پناه برد و ساعتها به خود بیندیشد.[6] مطالعه سرگذشت این امیرزاده صوفی منش که از آبشخور خودشناسی و حقیقت شناسی کام جستجوگر و تشنه خود را سیراب کرده است، جالب است.

      درباره علت و چگونگی رها کردن آن زندگی پرتجمل و در پیش گرفتن طریقه زهد و تصوف توسط ابراهیم، حکایات متعددی نقل شده است که بر بخشی از آنان مروری کوتاه داریم:

      1. بنا بر یکی از این روایات، ابراهیم در قصر شاهی بر تخت خفته بود. نیمه شب سقف خانه جنبید و صدای پای شخصی که بر بام بود، شنیده شد. ابراهیم پرسید: کیست؟ جواب آمد که شترم را گم کرده‌ام و گمشده خود را می‌جویم! ابراهیم گفت: ای نادان! شتر بر بام می‌جویی؟ پاسخ داد: پس تو بر تخت زرین و در جامه اطلس چگونه خدا را می‌جویی؟ این سخن موجب دگرگونی درونی وی شد...[7]

      حضرت مولانا این حکایت را به زیبایی به نظم درآورده است:

      بر سر تختی شنید آن نیک نام

      طقطقی و های و هویی شب ز بام

      گامهای تند بر بام سرا

      گفت با خود: اینچنین زهره که را؟

      بانگ زد بر روزن قصر او که: کیست؟

      این نباشد آدمی، مانا پری است

      سر فرو کردند قومی بوالعجب

      ما همی گردیم شب بهر طلب

      هین چه می‌جویید؟ گفتند: اشتران!

      گفت: اشتر بام بر کی جست؟ هان؟

      پس بگفتندش که تو بر تخت جاه

      چون همی جویی ملاقات اله؟![8]

   

      2. از قول خود ابراهیم نقل است که گفت: «پدرم دوست داشت که ما شکار فراگیریم. اسبم را سوار شدم و بیرون تاختم. در حالی که داشتم می‌رفتم، ناگهان خرگوش یا روباهی پرید. اسبم را تند کردم، از پشت سرم صدایی شنیدم که می‌گفت: «تو برای اینکار آفریده نشده‌ای و به این کار فرمان نیافته‌ای.» ایستادم و به چپ و راستم نگریستم. کسی را ندیدم. گفتم: نفرین بر شیطان! سپس اسبم را هی کردم. باز ناگهان صدایی بلندتر از پیش شنیدم که می‌گفت: «ای ابراهیم! برای این کار آفریده نشدی و به این کار فرمان نیافتی» ایستادم و چپ و راستم را نگریستم، کسی را ندیدم. گفتم: «نفرین بر شیطان!» سپس اسبم را هی کردم. ناگهان برای سومین بار این ندا را شنیدم. ایستادم و گفتم: «فهمیدم، فهمیدم!» احساس کردم از سوی پروردگار عالمیان، مرا بیم دهنده‌ای آمده است. به خدا سوگند پس از آن روز خدا را نافرمانی نکردم...» ابراهیم به سوی شهر روان می‌شود و در راه بازگشت، به شبانی از شبانان پدر خود می‌رسد. اسب و سلاح و جامه خود را به او می‌دهد و پوستن و کلاه او را می‌پوشد و به زهد و تجرد روی می‌آورد.[9] پرفسور آنه ماری شیمل این حکایت را به افسانه «هوبرت قدیس» تشبیه می‌کند.[10]

      3. روایت سوم مشعر بر این است که روزی ابراهیم ادهم در قصر خود نشسته بود و ارکان دولت نزد او ایستاده بودند. ناگاه مردی با هیبت از در آمد و به سوی تخت ابراهیم پیش رفت. ابراهیم پرسید کیستی و چه می‌خواهی؟ گفت: آمده‌ام تا در این رباط (مهمانسرا) فرود آیم! ابراهیم گفت: این رباط نیست، خانه من است! مرد پرسید: این خانه پیش از تو از آن که بود؟ گفت: از آن پدرم. پرسید: پیش از او از آن که بود؟ گفت: از آن فلان کس. پرسید: پیش از او؟ گفت: از آن پدر فلان کس. پرسید: آنان همه کجا رفتند؟ گفت: همه مردند و رفتند. پرسید: آیا چنین جایی که در آن می‌آیند و می‌روند، جز رباط است؟! مرد بیگانه پس از این سخن به شتاب از خانه بیرون رفت. ابراهیم در پی او دوید و از او پرسید: تو کیستی؟ مرد گفت: من خضرم! و ناپدید شد. این واقعه موجب انقطاع او از دنیا گردید.[11]

      4. در روایتی که شهرت کمتری دارد، آمده است: روزی در قصر خود تماشا می‌کرد. مرد فقیری را دید که در سایه قصر او نشسته، و کهنه انبانی با خود داشت. یک قرص نان از آن انبان بیرون آورد و خورد و بر روی آن آبی آشامید و به راحتی خوابید. ابراهیم از خواب غفلت بیدار شد و با خود گفت: هر گاه انسان به این مقدار غذا قناعت کند و راحت بخوابد، من این زخارف دنیوی را برای چه می‌خواهم که جز زحمت و حسرت در وقت مردن نتیجه ندارد؟...[12]

      به هر صورت در زندگی هر یک از انسانها، نسیمهایی از رحمت پروردگار می‌وزد و آدمی را دعوت به بازگشت به اصل خویش می‌کند. چه خوب است که خود را در معرض این نسیمها قرار دهیم و به دعوت حق، لبیک بگوییم.[13]

      درباره علت گریز از دنیا و گرایش ابراهیم ادهم به تصوف، داستانهای دیگری نیز نقل کرده‌اند که همه آنها حکایت از آن دارد که وی پیش از اینکه به طرق زهد و ریاضت درآید، از امیرزادگان بلخ بوده است و پدر یا جد مادری‌اش، (طبق روایت ابن بطوطه)[14] در آن ناحیه جاه و مقامی داشته است.

      پدر ابراهیم (ادهم) محدث نیز بوده است و خود ابراهیم احادیثی را از او نقل کرده است.[15] برخی از مستشرقان[16]، داستان آغاز کار او را متاثر از داستان زندگی بودا دانسته‌اند که سلطنت و لذا دنیایی را ترک کرد و به تجرد و زندگی زاهدانه روی آورد. «دایره المعارف بزرگ اسلامی» در شرح حال وی در همین خصوص می‌نویسد که: «اینگونه مشابهتها لزوما و همیشه برخاسته از تاثیر و تاثر نیست و می‌تواند «مشابهت نوعی» باشد. چنانکه داستانهایی از اینگونه درباره ابوالفوارس شاه بن شجاع کرمانی (صوفی قرن سوم هجری) و برخی ملوک دیگر نیز گفته شده است.»

      استاد عبدالحسین زرین کوب نیز ضمن رد نظریه ساخته شدن حکایت توبه ابراهیم ادهم از داستان بودا، از قول زئیر –محقق انگلیسی- می‌نویسد که «آنچه بودا را وادار به ترک تعلقات کرد و به جستجوی نور حکمت برانگیخت، مشاهده پیری، بیماری و مرگ بود که پدرش وی را از شناخت آنها برکنار نگهداشته بود، در صورتی‌که محرک ابراهیم ادهم در ترک تعلقات، عبارت بود از آنچه وی آنرا ندای غیبی می‌پنداشت. صدای هاتف یا اشارات خضر.»[17]

      شایان ذکر است اصرار برخی مستشرقین بر اینکه حکایت ابراهیم ادهم از داستان بودا برساخته شده، در راستای اشاعه این بحث رایج و کمابیش مغرضانه آنهاست که مفاهیم عرفان اسلامی، نه از قرآن و سیره پیامبر(ص) و صحابه، بلکه از ادیان و مکاتب دیگر از جمله زرتشتیت، مسیحیت، بودیسم، هندوئیسم و... اخذ گردیده است. که پنداری است نادرست و در این زمینه در جای خود مفصلا خواهم نوشت.



[1]. دکتر زرین کوب می‌گوید: «اینکه خراسان را مهد تصوف خوانده‌اند، از آن رو است که این سرزمین از قدیم در پرورش تصوف تاثیر قابل ملاحظه‌ای داشته است. (جستجو در تصوف ایران /31).

[2].. بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /254.

[3].. ابن اثیر، الکامل 6/56؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء 7/388؛ ابوالفداء، المختصر 2/9؛ ابن حبان، مشاهیر علما الامصار /183.

[4]..ذهبی، سیر اعلام النبلاء 7/388؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/371؛ ابن ملقن، طبقات الاولیاء /5.

[5]. برتلس، تصوف و ادبیات تصوف /81.

[6]. تدین، جلوه‌های تصوف و عرفان /31.

[7]. عطار، تذکره الاولیاء /102-103؛ گازرگاهی، مجالس العشاق /46؛ فروزانفر، احادیث و قصص مثنوی /360؛ سجادی، مبانی عرفان و تصوف /52؛ بیات، مبانی عرفان و تصوف /167؛ برتلس، تصوف و ادبیات تصوف /248. با اندکی اختلاف.

[8]. مولانا، مثنوی معنوی دفتر 4/بیت 829-834.. پرفسور شیمل می‌نویسد: ابراهیم که 500 سال پیش از مولوی در زادگاه او بلخ متولد شد، در دل مولوی بسیار عزیز بود. (شکوه شمس /281). مولانا از وی با عنوان «سلطان سلطانان داد» نام می‌برد. (مثنوی معنوی دفتر2/بیت 929) و در جای دیگر برخی کرامات او را نقل می‌کند. (دفتر2/بیت3210 ببعد)

[9]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/368 (متن از وی است)؛ و با قدری اختلاف: ابن حجر، الاصابه 1/451؛ ابن عساکر، تاریخ کبیر 2/168؛ سلمی، طبقات الصوفیه /14-15؛ عطار، تذکره الاولیاء /103-104؛ مولانا، فیه ما فیه /140-141؛ قشیری، رساله /25؛ گازرگاهی، مجالس العشاق /47؛ بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /251-253؛ تدین، جلوه‌های تصوف و عرفان /32-33؛ و با اختصار: جامی، نفحات الانس /37.

[10]. شیمل، شکوه شمس /281، و ر.ک. 783 (یادداشتهای مترجم).

[11]. عطار، تذکره الاولیاء /103؛ گازرگاهی، مجالس العشاق /46-47.

[12]. قمی، تتمه المنتهی /2413.

[13]. در حدیث است: «در طول زندگی شما نسیمهایی از رحمت پروردگارتان می‌وزد. هان! خود را در معرض آنها قرار دهید.» (ابونعیم، حلیه الاولیاء 1/221 و 3/162؛ غزالی، احیاء العلوم 1/134 و 3/7؛ ابن عربی، فتوحات المکیه 1/24؛ سیوطی، جامع الصغیر 1/95).

[14].. ابن بطوطه، رحله /78-79.

[15].. ر.ک. ابن عساکر، تاریخ کبیر 2/167؛ مزی، تهذیب الکمال 2/27؛ صفدی، الوافی بالوفیات 5/318؛ ابن شاکر، فوات الوفیات 1/13؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه 10/135؛ سلمی، طبقات الصوفیه /13.

[16]..ر.ک. بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /255 (بنقل از نیکلسون)؛ حلبی، جلوه‌های عرفان /294 (بنقل از گلدزیهر)؛ برتلس، تصوف و ادبیات تصوف /244 (که از قول ماسینیون در این امر تشکیک می‌کند).

[17]. زرین کوب، جستجو در تصوف ایران /32.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:14  توسط رامین ناصح  | 

 

      پس از توبه ابراهیم ادهم و گرایش وی به زهد و تصوف، او را عارف شوریده حالی می‌یابیم که یک دم آرام و قرار ندارد و سیر و سفرهایی با انگیزه‌های مختلف به نقاط گوناگون داشته است. سیر و سیاحت در زمین، شیوه بسیاری از عرفا و مشایخ این طریقت بوده است و امام قشیری یک فصل از رساله خود را به این موضوع اختصاص داده است.[1]

      درباره علت خروج او از بلخ روایات مختلف است. اغلب مورخان و تذکره نگاران گفته‌اند که وی در پی دگرگونی و تحول روحی و ترک اغراض دنیوی سفرهای خود را آغاز کرد تا زندگانی زاهدانه در پیش بگیرد و رزق حلال از دسترنج خود حاصل کند. ولی طبق روایتی که ابن عساکر نقل کرده است، وی از ترس ابومسلم از خراسان گریخت.[2] بنا به روایت دیگری که ابونعیم آورده، عبدالله بن مبارک گفته است که من و ابراهیم ادهم و گروهی دیگر به انگیزه طلب علم از خراسان بیرون شدیم.[3]

      شیخ عطار گزارش مفصلی از مسافرتهای ابراهیم ادهم از بلخ تا شام ارائه می‌دهد. به گفته وی، ابراهیم پس از بلخ به مرو رود (همچنان پیاده در کوهها و بیابانهای بی‌سر و بن می‌گشت و بر گناهان خود نوحه می‌کرد تا به مرو رود رسید)[4] و از آنجا به نیشابور آمد و 9 سال در این شهر ساکن بود و در این مدت، در غاری مسکن گزیده بود. (بعدها سلطان ابوسعید ابوالخیر به زیارت این غار و صومعه ابراهیم ادهم می‌آمد.[5]) سکنی گزیدن عارفان و زاهدان در غارها امری معمول بوده است و در کتب دیگر نیز اشارات بسیار بدان دیده می‌شود. به گفته ابوبکر کلاباذی، این گروه از عارفان را «شکفتیه» یعنی ساکنان غارها و شکفتها می‌نامیده‌اند.[6]

      به گفته شیخ عطار، کسی نمی‌داند که ابراهیم آن شبها و روزها در آنجا مشغول به چه کار بود. روزهای پنجشنبه به بالای غار می‌رود و پشته‌ای از هیزم گردآوری می‌کرد و صبحگاه به نیشابور می‌رفت و آنرا می‌فروخت و نماز جمعه می‌گزارد و با آن پول، نان می‌خرید. نیمه‌ای را به فقیر می‌داد و نیمه‌ای را تناول کرده، روزه خود را می‌گشود، تا هفته دیگر.[7]

      هنگامی که مردم از احوال ابراهیم باخبر شدند، آن محل را ترک کرد و رو به مکه نهاد و 14 سال با نماز و خضوع و خشوع بیابانها را یکی پس از دیگری درنوردید تا به نزدیکی مکه رسید.[8]

      آورده‌اند چون ابراهیم به مکه نزدیک می‌شد، مشایخ و پیران آن سامان خبر یافتند و همه به استقبال او بیرون رفتند. او خود را در پیش قافله انداخت تا کسی او را نشناسد. خادمان نزد او رفتند و چون به او رسیدند، گفتند: ابراهیم ادهم نزدیک رسیده است و مشایخ حرم به استقبال او بیرون آمده‌اند. ابراهیم گفت: چه می‌خواهید از آن زندیق؟! آنها او را به سیلی بستند و گفتند: مشایخ مکه به استقبال او آمده‌اند؛ تو او را زندیق می‌گویی؟! وقتی از او گذشتند، ابراهیم به نفس خود گفت: هان! می‌خواستی که مشایخ به استقبال تو بیایند، چند سیلی خوردی، گوارایت باد![9]

      ممکن است که آمدن ابراهیم به مکه، پیش از اقامت وی در عراق باشد. طبق روایاتی که نقل شده، وی در کوفه هنگامی که حضرت امام صادق (ع) از آن شهر عازم بود، همراه با جمعی از علما به مشایعت آن حضرت رفت.[10] در مکه همنشین «سفیان ثوری» (م.187) و «فضیل بن عیاض» (م.161) دو تن از مشایخ و عرفای بنام آن دوران بود.[11] همچنین به خدمت حضرت امام محمد باقر(ع) رسید و از برکات و انفاس او بهره‌ها گرفت.[12] گرچه دایره المعارف بزرگ اسلامی در شرح حال ابراهیم، دیدار وی با امام باقر(ع) را بعید دانسته، این واقعیت را نیز ذکر می‌کند که وی را در زمره راویان احادیث آن حضرت برشمرده‌اند. در همین کتاب آمده است که بودن او در کوفه و مکه و مدینه در زمان حیات امام صادق(ع) و مشابهت برخی از سخنان او با اقوالی که از آن بزرگوار نقل شده و انتساب او به قبیله بنی‌عجل که به دوستی اهل بیت شهرت داشتند و نیز انتساب او به قبیله بکر بن وائل که گروهی از آنان پیروان علی(ع) بودند، می‌تواند از نوعی ارتباط یا ارادت او به خاندان نبوت حکایت کند.[13] چنان که همه اهل تصوف اعم از شیعی و سنی چنین ارادت خالصانه‌ای را نسبت به امامان اهل بیت داشته و دارند و مفاهیم عرفانی را به طور مستقیم یا غیر مستقیم از آن بزرگواران اخذ کرده‌اند.

      ابراهیم در بغداد با «امام ابوحنیفه» -که نزد اهل سنت به «امام اعظم» مشهور است- نیز ملاقات کرد. عطار می‌گوید که ابراهیم ادهم روزی بر ابوحنیفه وارد شد و با حقارت به یاران وی نگریست. ابوحنیفه گفت: او سرور ماست! گفته شد: به چه چیز به این مقام رسید؟ ابوحنیفه گفت: به اینکه سرگرم خدمت پروردگار خویش است و شما سرگرم خدمت به تن خود![14] و آورده‌اند که ابراهیم ادهم به شاگردی ابوحنیفه درآمد.[15]

      ابراهیم پس از عراق و حجاز، به شهرهای مختلف شام سفر کرد. گفته‌اند در این سفر، فضیل بن عیاض نیز همراه او بوده است.[16] وی سفرش به شام را از شهر مصیصه آغاز نمود که شهری است بر ساحل جیحون. وی مدتی در شهر مصیصه سکنی می‌گزیند. در آن شهر به کسب و کار حلال دست نمی‌یابد. لذا به طرطوس[17] می‌رود و در آنجا به دشت بانی و دروگری می‌پردازد. ولی مدت زیادی در اینجا نمی‌ماند، زیرا پس از آن وی را در مرعش و شهر صور می‌یابیم[18]، و سپس در بیت المقدس[19]، آنگاه در عسقلان[20] و اندکی بعد در غزه[21] به سر می‌برد. در همه این شهرها از کسب و کار روزگار می‌گذراند. یعنی یا باغبان است، و یا دروگری می‌کند و یا آسیابان است. وی می‌نشست و با دستاس و گندم و جو و دیگر دانه‌ها را آرد می‌کرد.[22] دروگری را بیشتر دوست می‌داشت. پس از نماز عشاء در کوچه‌ها می‌گشت و فریاد می‌زد: چه کسی می‌خواهد آرد کند؟ و گاه زنی سبدی بیرون می‌نهاد. ابراهیم دستاس میان دو پا می‌گذاشت و نمی‌خوابید تا که آنها را آرد می‌کرد، و البته گاه بدون دستمزد!

      دستکم 24 سال در شام بود[23] و کارش گاه دروگری و گاه آسیابانی یا دشتبانی بود. هرگاه کار درو را تمام می‌‌کرد، برخی از یارانش را نزد صاحب مزرعه می‌فرستاد تا مزدش را بگیرند. وقتی دستمزدش را می‌آوردند، خودش به درهمها دست نمی‌آلود و به یارانش می‌گفت: بروید پی برآوردن نفسانیات خویش![24] زیرا ابراهیم ادهم فردی بسیار سخاوتمند بود، همه یا بیشتر دستمزدش را می‌بخشید. ابونعیم داستانهای زیادی در این مورد نقل می‌کند. ابراهیم وسواس بسیاری داشت که از مال حلال دستمزد بگیرد.[25]

      تذکره نویسان، داستان ملاقات پسر ابراهیم ادهم را با پدر خود در مکه با تفصیل فراوان نقل کرده و به آن آب و تابی شاعرانه و دراماتیک داده‌اند. می‌گویند وقتی ابراهیم از بلخ عزیمت کرد، پسری شیرخواره داشت. چون به حد بلوغ رسید، از مادرش احوال پدر را پرسید. مادرش قضایا را به او گفت و افزود که «این زمان می‌گویند در مکه معظمه است.» پسر از آنجا که میل شدیدی به دیدن پدر بود، به اتفاق مادر عزیمت نمود و منادی کردند که هر کس می‌خواهد به حج برود، به او آذوقه و خرج سفر می‌دهیم. چهار هزار نفر با خرج این خانواده عزیمت کردند. هنگامی که پسر به مکه رسید، در حرم جمعی از درویشان را دید. پرسید: ابراهیم ادهم را می‌شناسید؟ گفتند: شیخ ماست و به جمع آوری هیزم رفته است. چون آرزوی دیدار پدر داشت، تحملش نبود که صبر کند تا پدرش از صحرا برگردد. به دنبال او به صحرا رفت. پیری دید پشته هیزم سنگین بر دوش بسته و می‌آید. گریه بر او مستولی شد اما خود را بر او ظاهر نکرد. آهسته از عقب او می‌رفت تا آنکه هیزم را به بازار رسانید و فروخت. سپس نصف آنرا صدقه داد و با نصف دیگر نان گرفت و برای درویشان آورد.

      پسر به منزل آمد و شرح حال به مادر گفت و روز دیگر به طواف آمد. در اثنای طواف بر پدر سلام کرد. ابراهیم با دقت به او نگاه کرد. یاران ابراهیم متعجب شدند، چون از او شنیده بودند که «در صاحب جمال نظر مکنید که مبادا تفرقه وقت باز آرد.» چون از طواف فارغ شدند، حکمت آنرا از ابراهیم پرسیدند. گفت: وقتی از بلخ می‌آمدم پسری شیرخوار داشتم. گمان می‌کنم که این، همان پسر است.

      روزی دیگر، یکی از یاران ابراهیم به میان قافله بلخ رفت. خیمه‌ای دید از دیبا زده و کرسی زرین نهاده و آن پسر نشسته و قرآن می‌خواند و می‌گریست. درویش اجازه خواست و وارد شد و گفت: پسر کیستی؟ گفت: من پدرم را ندیده‌ام مگر دیروز که در این صحرا پیری دیدم پشته هیزم بر پشت داشت. نمی‌دانم که اوست یا نه. می‌ترسم اگر از او بپرسم، بگریزد. که او از ما گریخته است. پدر من ابراهیم ادهم است و مادر هم آمده است. درویش گفت: بیایید تا شما را نزد او ببرم.

      پسر و مادر به همراه درویش روانه شدند. ابراهیم در رکن یمانی نشسته بود. یار خود را دید که با آنان می‌آمد. چون نزدیک ابراهیم رسیدند، مادر فریاد برآورده، به پسر گفت: «پدر تو این است!» مادر و پسر و یاران همه در فغان شدند. ابراهیم پسر را در آغوش گرفت و پرسید: «ای فرزند بر کدام دینی؟» گفت: «بر دین مصطفی(ص)» ابراهیم شاد شد و خدا را شکر کرد. سپس گفت: «قرآن می‌دانی؟ و چه خوانده‌ای؟» به عرض پدر رسانید. پدر از آن خوشحال شد.

      ابراهیم با خود گفت: «قبل از اینکه گرفتار شوی، از ایشان جدایی اختیار کن.» برخاست که برود. از ایشان فریاد برآورد و نمی‌گذاشتند. ابراهیم دست به دعا برآورد و گفت: «الهی اغثنی» (خدایا به فریادم رس!) و در حال، پسر جان داد و از دنیا رفت. یاران گفتند: «یا ابراهیم، این چه حالت است؟» گفت: «چون او را در کنار گرفتم، مهر او در دلم سرایتی عظیم کرد. ندایی شنیدم که: یا ابراهیم، تدعی محبتنا و تحب معنا غیرنا؟ (ادعای محبت ما می‌کنی و همراه با ما کس دیگری را دوست می‌داری؟) گفتم: «یا رب العزه! به فریادم رس. اگر محبت او مرا از محبت تو مشغول می‌کند، یا جان او بگیر یا جان من.» چه دانستم که این دعا در حق او مستجاب خواهد شد؟»...[26]

      ممکن است سفر پسر ابراهیم به مکه به منظور دیدار پدر، صحت داشته باشد. اما وقوع داستان فوق بعید می‌نماید.[27] مهر پدری جنبه تقدس دارد و از عواطف پاک و زلال انسانی و ودیعه‌ای الهی است، دور از ذهن است که ندای الهی برسد که «ادعای محبت ما می‌کنی و همراه با ما کس دیگری را دوست می‌داری؟» شاید نیز فهم نگارنده بدان حد نباشد که چنین جریانی را درک کند. که گفته‌اند:

 

      کار پاکان را قیاس از خود مگیر

      گرچه ماند در نوشتن شیر و شیر



[1]. قشیری، رساله /486-500.

[2]. ابن عساکر، تاریخ کبیر 2/16؛ ر.ک. مزی، تهذیب الکمال 2/29؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء 7/388.

[3]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/369. برتلس نیز در شرح حال ابراهیم می‌گوید: «شوق دانش اندوزی او را به سرتاسر سرزمین خلفا کشانید.» (تصوف و ادبیات تصوف /81).

[4]. عطار، تذکره الاولیاء /93.

[5]. ابن منور، اسرار التوحید /194؛ عطار، تذکره الاولیاء /94.

[6]. کلاباذی، التعرف /21.

[7]. عطار، تذکره الاولیاء /93.

[8]. عطار، تذکره الاولیاء /41.

[9]. عطار، تذکره الاولیاء /95؛ بناکتی، تاریخ /147-148.

[10]. ابن فهد، عده الداعی /70؛ خوانساری، روضات الجنات 1/145.

[11]. سلمی، طبقات الصوفیه /13؛ انصاری، طبقات الصوفیه /68.

[12]. شوشتری، مجالس المومنین 2/24.

[13]. دایره المعارف بزرگ اسلامی، «ابراهیم بن ادهم».

[14]. عطار، تذکره الاولیاء /91؛ بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /256-257.

[15]. هجویری، کشف المحجوب /113و128.

[16]. قشیری، رساله /25.

[17]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 8/8.

[18]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/380.

[19]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/374

[20]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/382

[21]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/379

[22]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 7/373.